بله با شما هستم
منتظر چه هستید؟!
اینکه دفترم چه فریاد می زند
یا
قلمم ...
چه فرقی میکند؟!
نتیجه عشق بازی این دو هر چه می خواهد باشد
تو
آنچه که می خواهی
از آنها
اعتراف می گیری.
بیا نُت ها را کنار هم بگذاریم
و با انگشتانمان همخوانی کنیم
بیا بی فکر اینکه فردایی هم هست
هم دیگر را در آغوش بگیریم
اصلاً بی خیال کلاغ و در دروازه.
بیا
بیا همدیگر را صدا کنیم
تا دل هایمان
تحریممان نکرده !!
حالا غروبها
وقتي خورشيد خسته مي شود
من
تو را
براي ماه تعريف مي كنم!
صبح
وقتي خورشيد شتابان بر مي گردد
ماه بي چاره اشك هايش را
روي گلها جا گذاشته است!
حامد
به بلندی
دنیا.
کودک می مانیم!!
حامد
می ترسم
می ترسم زمین هم روزی آلزایمر بگیرد!
آن روز
خبر رسیدنت را
چه کسی
برایم شکوفه می زند؟!
حامد
من
ساحل
دریا
طوفانی می شود.
خیلی ها بزرگیت را تحمل نمی کنند.
سعید
عاشقی شیوه رندان بلا کش باشد
حافظ
به بیقراری دریاها
به سادگی دریا که در چشمهای توست
ما سادگی ها را رعایت کرده ایم.
سعید
نمی دانم چه بگویم
چه بنویسم
تمام وجودم را می گردم
از سر
تا
ته دلم
چیزی برای گفتن نمی یابم
چیزی برای ...
شروع می کنم
چون
می خواهم شروع کنم.
حامد
تمام کودکان جهان بزرگ شده اند
و
سنگ را
می فهمند!!!
سعید
زنجیر پاره می کند
زنجیره پاره می کند!
به کسی نمی شود پشت کرد.
نگرانم
نمی دانم کدام دستم
روزی
یقه ام را می گیرد!!
جنگی را به تماشا نشسته ام
برای کشتنم
پنچ به پنج
چهار به پنج
سه به چهار
سه به دو
دو به صفر!
حالا راحتم
دستی یقه ام را نمی گیرد.
ناگهان
دردی
و
همه جا تاریک می شود!!!!
حامد
